تبليغاتX
ايساتيس

شاید هنوز از شک بیرون نیومدم، شاید هم بیرون اومدم ولی دیگه دل و دماغ نوشتن ندارم. شاید هم ترجیح دادم بی خیالش شم. شایدم هنوز منتظرم، منتظر معجزه. شایدم ترسیدم. شاید دیگه حرفی برای گفتن نیست، شاید زمان حرف زدن و نوشتن  سپری شده و باید کار دیگه ای کرد. واقعا نمی دونم. شاید همه اینها هست که باعث شده  ننویسم. اما یک چیز برام مشخص شد و اون اینکه جریان اصلاحات نیازمند شفاف سازی در همه زمنیه هاست. این جریان باید مرزهاش رو دقیقا بازتعریف کنه و رسما اعلام کنه که دقیقا چی می خواد و چطور می خواد بهش برسه.  شتر سواری دولا دولا نمیشه!

خیلی چیزها بود که می تونستم توی این مدت بنویسم، خیلی دلم می خواست بنویسم که چرا توی کشور ما برخلاف خیلی از جاها متهم رو با لباس رسمی به دادگاه نمیارن. چرا باید با پیراهن و زیرشلواری و دمپایی بیاد توی دادگاه بشینه مگه با این لباس ها مرتکب شده جرائمی که عنوان می کنن؟ اینکه چرا مدل دادگاه علنی باید توی کشور ما متفاوت از سایر کشورها باشه؟ 

خیلی چیزها می خواستم بنوسم ولی هیچ کدام فقط حرف و دغدغه من نبود، حرف همه ای بود که هر روز توی کوچه و خیابون و هزار جای دیگه تکرار می کردن و من بیشتر شنوده بودم.

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 14:5 توسط زهرا |