تبليغاتX
ايساتيس

 

 فرهنگ ایرانی، فرهنگ نمادگرایی است و در حالی که ما در مراسم و آیین های مختلف با انواع نماد و نشانه روبرو هستیم، به علم نشانه شناسی کمتر در دانشگاه های ما توجه شده است.  

مراسم روز عاشورا پر است از این نمادها: علامت، علم، کتل، شیر، شتر، نعش، نخل و... .که قاعدتا به غیر از انتقال محتوا و تصویر عاشورا، معانی ناشناخته و کشف نشده ای دارد که جماعتی که آنها را حمل می کند، از آن بی خبر است.

اما متاسفانه ما همیشه یک خودکار قرمز دستمان می گیرم و دنبال پیدا کردن غلط و کشیدن خط قرمز زیر آن هستیم. خیلی ها فکر می کنند مسئول  پیدا و درست کردن غلط ها هستند. بخصوص قشر روشنفکر جامعه همیشه  فکر می کند رسالتش بیان غلط های مرسوم شده به اسم محرم و عاشورا و امام حسین و ...  در جامعه است. و آیا واقعا با نشان دادن این غلط ها و نادرستی ها تا به حال  اتفاقی افتاده است؟ آیا می توان آیینی را که در درون افراد نهادینه شده است را تغییر داد؟؟؟ مگر مردم چقدر به اینکه بستن کمربند ایمنی که حافظ جان آنها در حوادث رانندگی است، وقعی می نهند که حال بخواهند درباره اشتباه بودن این مراسم وو حواشی آن حتی لحظه ای تامل کنند.

شاید به جای نگاه تک بعدی به این قضیه بهتر است، این آیین را از زوایای دیگری هم نگریست. 

هرچند من منکر نقش نظام حاکم در تقویت این آیین نیستم ولی بر اساس نظریه جریان دو مرحله ای ارتباطات خیلی واضح است که مردم براساس پیشینه فکری که درباره این موضوع دارند، از پیام های دولتی  استفاده می کنند.

 و نکته دیگر اینکه کمتر به مراسم تعذیه در مراسم محرم از لحاظ هنری توجه می شود. تعزیه « شبیه» بیشتر جنبه مذهبی به خود گرفته تا هنری. نمی دانم مذهبی ها نگذاشته اند که اصحاب هنربه آن  توجه کنند و یا جماعت هنری نخواسته اند که تعزیه را جزء قلمرو هنر محسوب کنند. 

نمی خوام بگویم که مثل خیلی ها دنبال بومی کردن و بومی گرایی و از این جور حرفها هستم ولی اگر کمی  انصاف به خرج بدهیم می بینیم که تاریخ تاتر و نمایش در کشور ما کم نیست. واقعا چه مشکلی بوجود می آید اگر تاریخ شبیه خوانی و تعزیه را جزء تاریخ نمایش این کشور محسوب کنیم. شاید در کشور ما اولین نمایش و تاتر اجراشده هملت و یا شاه لیر شکسپیر نبوده باشد ولی تصویر اتفاقات روز عاشورا که بوده. می خواهم بگویم همیشه نباید چشممان به آن ور  نسخه پیچیده شده آن باشد. اگر کمی عمیق نگاه کنیم می بینیم که ما هم صاحب سبک و قدمت در زمینه نمایش هستیم.

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 16:16 توسط زهرا |

وقتی کافه پیانو رو خوندم احساس کردم هیچ کس جزء یک روزنامه نگار نمی تونه اینقدر دقیق به همه اتفاقات دور و برش نگاه کنه و همه چیز رو اینقدر عمیق درک کنه. برای همین این رمان ایرانی خیلی متفاوت از سایر رمانهای ایرانی است. نوع نگاه موشکافه به مسایل دیده می شه که برای همه پدیده ها دنبال چراییه.

شاید به اغراق بشه گفت که هیچ کدام از فصلهای کتاب و حتی یک جمله توی این رمان نیست که روی متن سنگینی کنه و به نظر خواننده اضافی به نظر برسه.

انگار که بخوای یه سرمقاله توپ بنویسی. طوری که خواننده  نشریه ات کف کنه و برات هورا بکشه. اما در تمام مدتی که کتاب رو می خوندم سنگینی نگاه مردسالارانه و مستبدانه رو روی ذهنم احساس می کردم. شاید تلویحا نویسنده می خواست القا کنه که به همه چیز همانطور که من می گم باید نگاه کرد و لاغیر.   

در واقع همون رسالتی که نویسنده هم اشاره کرده که  روزنامه نگار جماعت برای خودش قایله، بیایید و پشت سرمن حرکت کنید و به حرف من گوش کنید وطبق پیش بینی من رفتار کنید.   

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 22:5 توسط زهرا |

ما مردمان عجیبی هستیم. هرسال محرم که میشه امام حسین رو از وسط حج ور می داریم می بریم صحرای بی آب و علف کربلا، بعد اونجا برای ده دوازده شب اسیر نگه می دارم، همه خانواده و طایفه اش رو جلوی چشمش می دیدم لشکر یزید بکشه و  روز عاشورا که خودش  رو هم می دیم دست شمر ذی جوشن و اذان ظهر که میشه  با قابلمه و سطل می ریم توی صف قیمه امام حسین می ایستم و می گیم نظرتون قبول باشه و به هیچ چیز دیگه ای جزء مزه لذیذی که قیمه توی دهنمون مزه کرده، فکر نمی کنیم.

به قول بچه های مطالعات فرهنگی این مراسم و آیین کارکرد اولیه اش رو ازدست داده  و کارکردهای ثانویه و حتی صدمی هم پیدا کرده است.

من از بچگی با این چیزها بزرگ شدم  و خوب به خاطر می آورم که همیشه دو دسته رقیب در شهرمان وجود داشت که خودشان را برای این رقابت می کشتند! از شمردن تعداد زنجیرزنان همدیگر گرفته تا اینکه چه نوحه ای انتخاب کنند که بیشتر به دل بشیند، از تعداد بلندگو و پرچم و علم و کتل گرفته تا اینکه چه چیزی جلوی دسته شان هر شب قربانی کنند. جالب بود که هرسال هم دو دسته برای هم رقیب می شدند و آخرش یه جوری با هم کل کل می کردند و به هم می پریدند که البته لفظی بود.   

و ما بچه ها با اینکه دختر بودیم چقدر برای دسته خودمان بالا و پایین می کردیم و انرژی صرف می کردیم. یادش به خیر. البته خیلی وقت است که شنیدم رقابت خیلی کمتر شده  و حتی می شود گفت که نامرئی شده است. ولی هنوز هست و خواهد بود.

شاید بشود گفت نوعی هویت و هویت سازی است. و یا یه نوع فعالیت غیر دولتی و مدنی و یا تجمعی آزادانه است و تنها کاری است که مردم هرطور دلشان می خواهد، انجام می دهند. بهرحال  در جامعه ما که کسی نمی تواند و نیز حوصله تشکیل نهاد غیردولتی در چارچوب پیچیده قوانین دولتی را ندارد، خوب است.  این مراسم ها و تجمع های آزاد شبانه که هر ساله برقرار است و در ضمن در آن کلی سمت و پست( خواننده، علم گردان، طبل زن و نوحه خوان و...) هم نصیب مردم عادی می شود، غنیمتی است، هر چند ظاهر مذهبی داشته باشد. شاید بشود گفت یک نوع تجربه جامعه مدنی است. بماند که بهرحال دولت هم همیشه چون فکر می کند باید مواظب همه چیز و همه کس باشد خودش را وارد این حوزه غیر دولتی می کند و ارد می دهد که مثلا نصب تصاویر منتسب به ائمه و مانند آن ممنوع است.

البته کارکرد تفریحی و سرگرمی هم دارد. یک نوع پر کردن اوقات فراغت است. اینکه مردم بیایند و دسته ها را نگاه کنند و کلی از لباس هایی را که در روز از ترس گشت ارشاد و مانند آن نمی پوشند، را در معرض دید قرار دهند و حالشو ببرن.

حالا کارکردهای اقتصادی، سیاسی و مذهبی اش بماند.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 12:59 توسط زهرا |