تبليغاتX
ايساتيس

و من بالاخره  كارمند شدم و از شر توضيح دادن درمورد نوع كارم و ساعاتي كه به آن مشغولم به خانواده و دوستان و غير وذلك آسوده شدم و حالا هر روز مثل بقيه قشر زحمت كش و تلاشگر كارمند بدو بدو از خانه بيرون مي روم و با عجله اي وصف ناپذير كه نكند يك دقيقه دير برسم، خودم را به اداره مي رسانم و مي بينم كه هيچ كاري نيست كه انجام بدم!

از جمله كارهاي من در اداره عبارت است از :

-          با ماژيك فسفري روي هرچه را كه روي ميزم است، نقاشي بكشم.

-           چند دور با گيم هاي  solitatireو spider solitatire سرم را گرم و چشم را ضعيف كنم و نيزچند دقيقه را تلف كنم.

-          در اينترنت چرخي بزنم و با زحمت فراوان روزنامه شرق را كه تازه از ساعت 11 به روزمي شود را بخوانم.

-          اتوماسيون را چك كنم و روزي  چند صفحه از اخبار فوت، تبريك و چايي و ميوه خوردن همكاران را در نواحي پرينت بگيرم تا در دو هفته نامه داخلي كه گاها دوماه يكبار چاپ مي شود، انعكاس دهم.

-          قدم رنجه كنم و يك طبقه بالا بروم و اگر جلسه اي برقراراست، آن را درحد يك صفحه تايپي پوشش دهم وگرنه به قول همكارم روي شان زياد مي شود وساير ادارات كل نيز از روابط عمومي توقع پيدا مي كنند كه خبرهايشان را همين قدر كار كنيم.(هر چند من هميشه بنا بر عادت گذشته بيشتر مي نويسم و هربار شاهد انواع دستكاري سليقه اي در نحوه تنظيم اخبارم هستم. اوايل حرصم مي گرفت ولي ديگر برايم عادي شده. ديگر كارمند شده ام و مي دانم كه اداره جايي براي بيان ايده و ابتكار و خلاقيت و حتي رعايت اصول حرفه اي روزنامه نگاري نيست.) نيز چند مصاحبه كليشه اي درهفته نصيبم مي شود.

-          ناهار بخورم.

-          به صحبت هاي همكارم در مورد بچه دو ساله اش با اشتياق فراوان گوش دهم.

-          و به ساعت نگاه كنم كه كي ساعت 4 مي شود... .

-          البته گاها براي پوشش سمينهارها (سمينار) از اداره با عكاسي كه بلد نيست عكس ها را ايميل و يا حتي share   كند و البته عكس هايش هم در حد متعالي! است، اين و آن ور مي روم.

-          و اگر قسمت بشود به خاطرسمينار(سمينهار) و يا افتتاح (افتضاح) با تيم عتيقه روابط عمومي به اطراف و اكناف  كشور مي رويم و گاه به خاطركفايت و لياقت تيم همراه در دفاع از خبرنگارش، مسافرت به كامم تلخ مي شود و با چشم گريان به اداره برمي گردم.(با اين حال به عنوان يك خبرنگار، هنوز نسبت به سايرپرسنل كمتر كارمندم و سعادت خروج از اداره نصيبم مي شود و هنوز وقتي خبرمي نويسم، احساس مي كنم كه مفيدم.)

 

 

شايد  حالا خيالم ازخيلي از دغدغه هايي كه پيش از كارمند شدن داشتم، راحت شده باشد ولي و از يك چيز مي ترسم  وآن اينكه كه آيا من هم روزي مانند كساني كه  امروز نسبت به آنها اظهار تاسف مي كنم، خواهم شد؟ آيا من به مرور زمان فسيل خواهم شد و ذهنم خالي از ايده و ابتكار و دچار روزمرگي خواهد شد؟ مي ترسم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 16:51 توسط زهرا |