هنوز به مقصد نرسيده بوديم كه خانمي كه كنار من در تاكسي نشسته بود، 2 تا 100 توماني از كيفش درآورد و دقيقا 4 بار تا زد . وجدان اجتماعي ام مثل هميشه صدايش درآمد: خانم چرا پول رو مچاله مي كني؟
نگاه از خود مچكري به من كرد و من ادامه دادم سرمايه ملي است. و او اين دفعه حرفم را بي پاسخ نگذاشت و گفت: من، سرمايه كشورهستم وهكذا.
شايد خنده دار باشد ولي مدتهاست كه اين چيزها به دغدغه هاي من اضافه شده است: اينكه چرا مردم چرا آشغالهايشان را توي خيابان مي ريزند، چرا منتظر سبز شدن شدن چراغ عابر پياده نمي مانند، چرا به جاي پل عابر از وسط ماشين ها رد مي شوند و... .
اتفاقا چند وقت پيش كه با بچه ها بحث جامعه سنتي و گذار به مدرنيسم و علل روند كند توسعه در ايران مطرح شد، يكي از دوستان كه اتفاقا داراي تحصيلات عاليه نيز بود، به من گفت به خاطر آنكه دراين مملكت هيچ چيز سرجايش نيست و هيچ قانوني رعايت نمي شود، من هم هيچ وقت ازپل عابر استفاده نمي كنم و ... .
و من فكر كردم وقتي ما حتي قوانيني را كه براي حفظ سلامتي و حياتمان وضع شده و به نفع دولت و يا ديگري نيست را رعايت نمي كنيم، كي مي خواهيم به اصول جامعه مدرن پايبند باشيم و با اين نوع شيوه نمايش اعتراض چند سال ديگر به دوران گذار اضافه مي كنيم.
خيلي مهم است كه به خودمان دروغ نگوييم و مثلا در حالي كه از فلان دانشگاه فارغ التحصيل شده ايم و يا مشغول تحصيليم، پز آن را ندهيم. هركس نداند خودمان خوب مي دانيم كه در اين چند سال كه عمرمان را در نظام آموزش عالي تلف كرده ايم، چيز چنداني نياموختيم، البته آنچنان كه شايد و بايد.
ديگر مثل گذشته حال و حوصله ندارم براي همين هر بار كه به دانشگاه مي روم با عالم و آدم حرفم مي شود و هميشه در حال حرص خوردنم . خيلي چيزها هست كه آزارم مي دهد: اينكه براي ديدن نشريات سال 1375 بايد از مدير گروه نامه بياورم، اينكه در كتابخانه هيچ كتابي سرجايش نيست ومن هيچ وقت يك روزنامه براي خواندن نمي توانم پيدا كنم ودركتابخانه اي كه تنها كاري كه انجام نمي شود، مطالعه است وعملا تبديل به محل گفتگو و مباحثه بين دو جنس شده، سلف و دستشويي خواهران كه به سالن آرايش تبديل شده ، حياطي كه به سالن فشن تيديل شده و... و من نمي دانم كه وقتي ما در حل رفع نيازهاي اوليه مان مانده ايم براي چه موسسات و نهادهايي ايجاد كرده ايم كه قرار است نيازهاي ثانويه را برطرف كنند.
و هيچ كس مقصر نيست زيرا هيچ محيط ديگري براي آشنايي بي درد سر و معاشرت دو جنس در جامعه وجود ندارد. وقتي بعد از 18 سال تحصيل و زندگي دو جنس فرصت آشنايي با يكديگر را پيدا كنند، طبيعي است كه دانشگاه كاركرد اصلي اش را از دست بدهد و اصلا خجالت نمي كشم از اينكه بگويم دخترها تحصيلاتشان را در دانشگاه طول مي دهند تا شوهر پيدا كنند و پسرها براي فرار از سربازي خودشان را 11 ترمه مي كنند.
هر وقت به سلف دانشگاه مي روم ياد حرف دكتر افخمي مي افتم كه مي گفت اگر فلسفه براي جداسازي سلف در دانشگاه وجود دارد، چرا در رستورانها و غذاخوري هاي خارج از دانشگاه اين امر اعمال نمي شود؟
واين حكايت مختص دانشگاه ما نيست چرا كه در محيط هاي كار خصوصي نيز شبيه اين موارد ديده مي شود البته با شدت و حدت كمتري.
يك چيز هميشه هست كه هرچه صبر كردم و منتظر ماندم ، تغيير نكرد.
هميشه اينكه فلان مصبيت و يا عيد را به رهبر و رئيس جمهور و ساير مقامات دولتي و يا مذهبي تسليت و تبريك مي گويند، براي من جاي سئوال دارد كه مگر در قرن بيست ويكم افراد يك جامعه هنوز برابرمحسوب نمي شوند. هميشه از اينكه رئيس جمهور و يا ساير مقامات دولتي و مذهبي به مناطق مختلف مي روند و مردم براي آنها خودشان را مي كشند و از آنها استقبال مي كنند، برايم ناراحت كننده است. تا كي مي خواهيم براي همه چيز و همه كس تقدس قايل شويم و هاله از نور و معنويت.
مگر نه اينكه اين افراد با راي مردم صاحب اين موقعيت ها شده اند و مگر نه اينكه تا از قدرت كنار مي روند، حال روحاني شان به باد مي رود! مگر نه اينكه اين مفامات مقدس وقت انتخابات به در و دهات مي روند تا دانه دانه راي جمع كنند. ولي مردم به جاي اينكه ازاين اشخاص متوقع باشند تا در جهت رفع نيازهايشان تلاش كنند، برعكس حالت عاشق در برابر معشوق به خود مي گيرند. البته اينكه اين امرناشي ازمنش دورريي و ريا ويا نتيجه استمرار تفكرارباب و رعيتي وعدم اعتماد به نفس باشد، ترديد دارم. ولي درعجب مانده ام از اينكه مردم براي كساني كه با عوام فريبي سكان مملكت را به چنگ آورده وآن را به سمت گرداب مي برند، هورا مي كشند.
اما واقعا خسته شدم از اين همه درجا زدن. تا كي قرار است براي اينكه محبوبيت سران حكومتي را نشان دهيم همه شهر را تعطيل كنيم تا درمراسم سخنراني اين افراد شركت كنند. ما هنوز در اندرخم يك كوچه ايم وآن سر دنيا ميزان تعطيلات رسمي را به خاطر افزايش بهره وري كاهش مي دهند و دايم در حال محاسبه اين مواردند كه مثلا قطع برق چند درصد به حجم توليدات ضرر زده است. و اينجا در ايران هر كارمند كارايي كمتر از 45 دقيقه در طول 8 ساعت دارد.
ديروزتوي اتوبوس يك سري دختر دانشجوي آش خور داشتند كله همه رو مي خوردند. مي خواستم حالشون رو بگيرم كه بحثشون به آمريكا و كاريكاتور كشيد. يكيشون كه اتفاقا دانشجوي دانشگاه امام خميني قزوين بود در مورد اينكه چقدر آمريكا زورگو هست حرف مي زد و از آنجايي كه احتمالا حتي برنامه هاي تلويزيون جمهوري اسلامي را كه به دستگاه تبليغاتي گوبلز آلمان هيتلري زكي گفته، درست نديده بود، مي گفت ايران را از طريق پارلمان چي چي مي خواهند تحت فشار بذارند. ( همان لحظه ياد سريال برره افتادم) بوش دستور داده جلوي چاپ يكي از روزنامه ها در ايران رو به خاطر هلوكاست بگيرن. من كاريكاتورها رو ديدم . دقيقا زيرش نوشته محمد و....
توده، عوام، مردم . مهم نيست كه اسمش چيست، مهم اين است كه هيچ كس جزء همه ما كه دست روي دست گذاشتيم و بي تفاوت به گذر زمان نگريستيم، مقصر نيست.
اين چيزها هست و من نمي دانم چرا ما از نتيجه انتخابات آنهمه شوكه شديم و چرا از اينكه مردم به قول صدا و سيما در رفراندوم هسته اي شركت كردند، حرصمان گرفته. يكي از دوستاني كه براي تهيه عكس به راهپيمايي 22 بهمن رفته بود، مي گفت عده اي اشتباها شعار مي دادند ما كلاهك هسته اي مي خواهيم. جوك نيست.
روزنامه ها ديگر ارزش خواندن ندارند و اكثر سايت هاي خبري فيلتر شده اند. اما خورشيد خيلي زير ابرنمي ماند. شايد الان ديگر از دست مطبوعات و روشنفكران كاري ساخته نباشد ولي آيا ما فرصتها را از دست نداديم و مقصر نيستيم؟